به جای عروس
شماره ۲۰۰ - مهر و آبان ۱۳۹۸ | فیلم نگار
شماره ۲۰۰ - مهر و آبان ۱۳۹۸ | فیلم نگار
بزک کرده اما معذب، تور را روی صورتش میکشد و امیدوار است که از پشت شیشه پیکانِ سفیدِ صفرکیلومترِ گل و روبانزده، چیز زیادی دیده نشود! گاهی هم سرتو بالا بگیری بد نیست… برای فیلمبرداری چاره نیست… کاری است که شده! بوق بوق بازی و راهبندان و لوس بازیِ همراهان کلافهاش نکرده، اتفاقا فکر و خیالش را دزدیده… به اولین چراغ قرمز که میرسند، باز سیل نگرانی… ضربهای به شیشه میخورد… تصویربردار است با دوربینی که چسبانده به شیشه!… هُری دلش میریزد!… سرش را از دوربین میدزدد…
شماره ۱۹۹ - تیر ۱۳۹۸ | فیلم نگار
دستگاههای کنترل کنندهی علائم حیاتی با تغییر صدای خاصی، اعلام میکنند که وضعیت قلب پیرمرد خوب نیست… پرستاران و پزشک متخصص، با عجله وارد اتاق میشوند و مشغول معاینه و کنترل وضعیت او… با دو آمپول و تعویض سرُم، وضعیتش تحت کنترل قرار میگیرد و ضربان قلبش آرام و منظم میشود… پرستاران میروند و پزشک متخصص هم نگاه آخری به پیرمرد میاندازد و با خیال راحت، اتاق را ترک میکند. کمی نگذشته که پیرمرد چشم باز میکند… خیره به سقف… نگاهش ابتدا رنگ ندارد ولی رفته رفته غم عالم در آن مینشیند… که ثابت میکند، هوش و حواسش به جاست… چشمانش شروع میکند به چرخیدن دور اتاق… هنوز یک دور کامل نشده که عیات کنندهای سر میرسد…
شماره ۱۹۸ - خرداد ۱۳۹۸ | فیلم نگار
بیدار شدنت از خواب، داستانی است!… با زنگ ساعت مشکل داری و دوست داری که خودت بیدار شوی، حالا هر زمانی که شد!… گاهی لذت بیدار شدن، به آن غلت و واغلتِ آخرین است… به آن حس کردن عمیق و لذتبخشِ بستر… اصلا بستر را در لحظهی ترک کردن صبحگاهی میفهمی نه هنگام خوابیدنِ شب! ولی بالاخره، ناچار و ناگزیر، سرشار از حسِ دریغِ جا ماندنِ تنآسائیِ مست کننده، در بستر تنبلانهی صبحگاهی، دل میکنی و برمیخیزی! تا تبدیل شدنت به یک آدمیزادِ ششدانگ که قرار است اولین روز از باقی عمرش را شروع کند، هنوز فاصله داری! این فاصله اگر با دوش صبحگاهی طی نشود، حتما با صبحانهی دلچسب و چای گرم و یک قهوهیِ خوش عطر پشتبند، طی میشود…
شماره ۱۹۷ - اردیبهشت ۱۳۹۸ | فیلم نگار
پُل را هم سیل میبرد… حالا همه رفتهاند و او جامانده… همانی شد که میخواست… بهانهی دیگران را که بهانهی جان است میفهمد… اما خودش، بهانهای دارد گره خورده به جانش که سبب شده نه ترس بشناسد و نه فرار. مسیری را که پایکشان و به اجبار و اصرار و تهدید آمده بود، به سرعت باز میگردد… از میان روستای متروک میگذرد… کسی نیست… کسی نمانده… درها باز و طویلهها خالی و کوچهها بیعبور است… به خانهاشان میرود… چندتائی گونی کنار گذاشته بود که برشان میدارد ولی کم است… به خانهی همسایه میرود که نیستند… میگردد و چندتائی دیگر پیدا میکند… باز کم است… به خانهی خالی چند همسایهی فرار کرده دیگر هم سر میزند… بالاخره صدتائی گونی میشود… حملشان دشوار است… با زحمت زیاد با طناب میبندتشان و روی زمین به دنبال خود میکشد… تا سوی دیگر روستا راهی نیست اما بیتاب است… دلشوره دارد…مبادا نشود… مبادا نتواند…
شماره ۱۹۶-۱۹۵ - نوروز ۱۳۹۸ | فیلم نگار
تصمیم سختیه ولی شدنیه! و ده بار دیگر با خودش تکرار میکند… لباسهای «آنچنانی»اش را میپوشد، آرایش «آنچنانی»اش را میکند و مصمم، به راه میافتد. از آنجائی که فکر میکند هر تماسی ممکن است میزان مصمم بودنش را مخدوش کند، گوشیاش را خاموش میکند! (فقط به خاطر عامل همهتردیدهایش که داخل گوشی است!) به جای طبقهی همکف، منفی یک پیاده میشود… ریموت را میزند و با پای پیاده از در پارکینگ خارج میشود چون طبق عادت، دکمهی این طبقه را زده و از آنجا که مصمم است، حاضر نیست که یک طبقه برگردد بالا و از همکف برود!… وگرنه هم برای روحیهاش بهتر بود که به جای شیب تند رَمپ، از حیاط باصفا عبور میکرد و هم برای سلامتی مچ پایش که با کفشهای پاشنه بلند با بیچارگی از رمپ بالا نرود!
شماره ۱۹۴ - بهمن ۱۳۹۷ | فیلم نگار
گوشیِ آب خورده بدترین حالته… درست میشه؟ باید باز شه تا معلوم شه چقد آسیب دیده به من گفتن شما تو تعمیر گوشی خیلی کارتون درسته… درست گفتن این بود که مزاحمتون شدم… حالام التماس دعا دارم… ببینم چیکار میشه کرد دیگه لطف میکنین… بالاخره کارتونو بلدین… خیالمو راحت کنید… گفتم که… تا باز نشه و بررسی نشه نمیشه حرفی زد
شماره ۱۹۳ - دی ۱۳۹۷ | فیلم نگار
نیم ساعتی است بیدار شده اما خود را به خواب زده و منتظر است تا بلکه او نوازشش کند… نازش را بکشد… نازش را بخرد… از این پهلو به آن پهلو میشود بلکه او واکنشی بکند و با نوازشی صبحگاهی، تمام تلخی دیروز و دیشب را از بین ببرد… شاید تمام آن حرفها هم به فراموشی سپرده شود… خودخواسته فراموش شود… شاید هم بهانهای شود که خودآزاری کند و فراموش کند تمام آن حرفها را! اگه منطقم نبود، دلم نابود شده بود خب به دلت گوش کن تا منطقت کم بیاره! سخته… یه راهی پیش پام بزار گفتم که… به دلت گوش کن همین؟ اگه حالت با من خوبه که خوبه!… پس دیگه دنبال چه راهی میگردی؟… که کجا بری از این حال خوب؟… شاید راه فرار! اینطوری حرف نزن چطوری حرف بزنم؟… چرا نمیخوای بفهمی که دلِ هوائی شدهی منم مراقبت میخواد!
شماره ۱۹۲ - آذر ۱۳۹۷ | فیلم نگار
بهت قول میدم سال دیگه این موقع کاملا فراموشم کردی! و پوزخندی چاشنیاش میکند! یکسال گذشته و «او» درست گفته، چون کاملا فراموشش کرده! اما به شکلی ناگهانی، آماده میشود، سوار ماشین شده، به راه میافتد… برای رسیدن عجله دارد… به ساعتش نگاه میکند… چیزی به شش نمانده… عصبی میشود و بر خلاف شأن و آدابش، ناسزایی نثار چند ماشینی میکند که آهسته میرانند یا راهش را سد میکنند… و بالاخره یک دقیقه مانده به شش میرسد!… به همان کافه!… و نفس راحتی میکشد… قراری ندارد فقط با خودش شرط بسته بود که تا قبل از شش برسد، همین! و نه هیچ دغدغهی دیگری!… پنجاه و دو یکشنبه گذشته و هر چند دیگر مطلقا به یاد یکشنبههای قدیمی نمیافتد اما یکشنبهها تنها روزی است که وقتی صبحها چشم باز میکند بیآنکه فکر کند، میداند که یکشنبه شده!… و امروز بیخود و بیجهت، به سوی همان کافه کشیده میشود… هوا هم همان هواست… ابر و نم بارانی دلانگیز…
شماره ۱۹۱ - آبان ۱۳۹۷ | فیلم نگار
پا روی پله برقی میگذارد… کسی میخواهد کمکش کند اما تشکر میکند و نمیپذیرد… کارت مترویش را شارژ میکند… با آخرین پلهبرقی پائین میرود و منتظر میایستد. بفرمائید اینجا… جا هست ممنونم… وامیسم و سرش را رو به دهانهی تاریک تونل مترو میگیرد… مترو، پر هیاهو از تونل بیرون میآید و متوقف میشود… در مقابلش باز میشود… جوانکی به کمکش میآید تا پیش از همه سوار مترو شود… روی اولین صندلی کنار در خروج مینشیند… کمی بعد واگن پر میشود و جای خالی باقی نمیماند… عصایش را تا میکند و روی پایش میگذارد… عینک دودیاش را بر میدارد… چشمانش را میبندد و پلکهایش را روی هم میفشارد… با این کار توجه مسافرین را جلب میکند… عینکش را دوباره روی چشمش میگذارد و از عمق سینه آه میکشد…
شماره ۱۹۰ - مهر ۱۳۹۷ | فیلم نگار
هیچکدام از پیراهنها را نمیپسندد… از یک مدل هم که خوشش میآید تردید میکند که شاید او دوست نداشته باشد… میزند بیرون… جلوی بوتیک میایستد و به فکر فرو میرود… مردد است… یک آن به نظرش میرسد مردی که آنسوی خیابان، در پیادهروی مقابل است چشم به او دوخته… اما مرد بیدرنگ راهش را میگیرد و میرود و در شلوغی پیاده رو گم می شود… در امتداد پیادهرو، کمی دورتر یک نیمکت خالی میبیند… میرود و مینشیند… گوشیاش را بیرون میآورد و اینستاگرامش را باز میکند و یکراست میرود سراغ صفحهی او… تک تک عکسهایش را برای صدمین بار نگاه میکند اینبار با دقت بیشتر روی لباسهایی که پوشیده… متفاوت و گوناگون است… گاهی پیراهن، گاهی تیشرت، گاهی آستین کوتاه و گاه آستین بلند… در بیشتر عکسها تیپش اسپرت است… تا آخرین عکسها میرود و گاهی هم بر میگردد و روی چند عکس او بیشتر تمرکز میکند… لبخندش نشان میدهد که سلیقهاش را شناخته…
شماره ۱۸۹ - شهریور ۱۳۹۷ | فیلم نگار
اولی : بریم اونجا بشینیم دومی : جدی میگی؟ اولی : چرا که نه! دومی : عجیب شدی امروز!… همینکه گفتی بیایم اینجا کلی غافلگیرم کردی!… اولشم فکر کردم میخوای سر به سرم بزاری… یادته… «باید خاطرهی اولین قرارمون باشکوه و یگانه باقی بمونه» اولی : آره خودم گفتم دومی : «دیگه نیایم اینجا که خاطره اولین قرارمون دم دستی نشه… مثه یه گنج دست نخورده بمونه… مگه اینکه یه اتفاق استثنائی بیفته» اولی : یادمه! دومی : …
شماره ۱۸۸ - مرداد ۱۳۹۷ | فیلم نگار
دست دخترش را گرفته و همپایِ تاتیکنانِ او، قدم بر میدارد… زنش یکی دو قدمی جلوتر، محو ویترین بوتیکهاست… دست دخترش را رها میکند و سریع میرود و جلوتر میایستد… دخترش، ترسخورده، میایستد بیا دخترم پدر خم شده، آغوش گشوده، با لبخندی اطمینان بخش تلاش میکند که به دخترش جرئت گام برداشتن بدهد… دختر میخندد و دو دندان پیشینِ نیش زدهاش نمایان می شود… ذوقزده دست میزند و پدر هم اشاره میکند که به آغوشش برود… دخترک چشمش به مادر میافتد که ده قدمی جلو افتاده و خیره به کفش پاشنه بلند شیک و مجلسیِ پشت ویترین است… و وارد مغازه میشود… دخترک که دیگر مادرش را نمیبیند، دمغ میشود… ولی انگار جرئت پیدا کرده، با گامهای سریع به طرف پدر میدود… او که حرکت روی خط مستقیم برایش سخت است، منحرف شده و هرچه پیش میرود تعادلش نیز از دست رفته و یکوری میافتد و مینشیند روی زمین… پدر به سمتش میدود ولی خوددارانه در یک قدمیاش میایستد ...
شماره ۱۸۷ - تیر ۱۳۹۷ | فیلم نگار
فکر می کند که این یکی خیلی بهش میآید ولی اینطور نیست… رو به آینه چرخی میزند و مست لباس عروس که نه، مدهوشِ خیالاتی شیرین میشود… وسوسه میشود برای یکی دیگر… این یکی سنگدوزی بیشتری دارد ولی پوشیده نیست… برای همین ظاهرا معذب میشود، اما شک نکن که فقط ادایش را در میآورد! باور کن ته دلش غنج میرود برای تصور چشمانی واله که به او دوخته شده… دیگر آینهای در میان نیست… اوست و دروازهای رو به رؤیاهای شیرین… بعدی، اصلا پوشیده نیست… با دامنی بر خلاف سلیقهی عام، کوتاه، ولی دنبالهای توری و بلند… «کاش دور تا دور آینه بود»، این را زمزمه میکند… رو به آینه که چرخ میزند، چشمانش را میبندد… غرق شده در آینههای خیالش که احاطهاش کردهاند… روی نوک پاهای برهنهاش بلنده شده، لبخند میزند… چشم باز میکند… تنها نیست… در احاطهای تمام کسانی است که چشم دیدنش را نداشتهاند!… و او سرخوش و متبختر، به روی همه لبخند میزند… و ناگهان لبخند روی لبانش میماسد...
شماره ۱۸۶ - خرداد ۱۳۹۷ | فیلم نگار
و صبح اول وقت که دید طرف یک عکس خوشگل از خودش گذاشته و روی آن نوشته : «عاشق واقعی، راه سختتر را بر میگزیند نه میانبرهای فریبنده را… آنا گاوالدا» و در ضمن کامنتهایش را هم بسته، بدون آنکه بداند این جمله از آنا گاوالدا نیست، کلی گُل از گُلش شکفت، چرا که این را یک پیام عاشقانه و سربسته برای خودش معنی کرد و بعد از اینکه حسابی به تیپ و ظاهرش رسید، پرید یک دسته گل ارکیده خرید به قیمت کل موجودی کارتش و راه افتاد طرف خانه طرف!
اینکه تا اینجای کار دیوانه است و متوهم یا اینکه واقعا حق دارد و معنی عکس را درست برداشته کرده، بماند برای بعد… حتی این هم مهم نیست که در مسیر یک آن از اینستاگرام بیرون نمیآید و یکریز لایک میزند و زیرلب چیزهایی میگوید!...
شماره ۱۸۵ - اردیبهشت ۱۳۹۷ | فیلم نگار
در تاریکی کوچه، سرتاپا سیاهپوش، چشم به دیوار پشتی دانشگاه دوخته و پلک نمیزند… نگاهش محکم و راسخ است و ذرهای تردید در آن نیست… یک هفتهای طول کشید و کلی با خودش کلنجار رفت تا تصمیمش را گرفت… بهترین تصمیم ممکن… و دو سه روزی هم طول کشید تا بهترین نقطه ممکن در دیوار پشتی دانشگاه را پیدا کند… گاهی باید ریسک کرد و برای تصمیمهای مهم هزینه داد و او این را خوب میداند… نمیدانم اگر تو یا کس دیگری جای او بودید چه میکردید؟… واقعا چه میکردید؟… جرئت داشته باش و پاسخ صریح بده… لااقل به خودت!… تصمیمی این گونه، بستگی به میزان شجاعت آدم دارد… و شاید هم به میزان ترس… ولی او با اینکه کلا آدم شجاعی نیست، این تصمیم را گرفت… مهم این است که میخواهد فردا صبح حال بهتری داشته باشد… چه کسی گفته که حال بهتر یعنی موفقیتِ بیشتر؟...
شماره ۱۸۳-۱۸۴ - نوروز ۱۳۹۷ | فیلم نگار
شماره ۱۸۲ - بهمن ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۸۱ - دی ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۸۰ - آذر ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۹ - آبان ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۸ - مهر ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۷ - شهریور ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۶ - مرداد ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۵ - تیر ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۴ - خرداد ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۳ - اردیبهشت ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۲ - نوروز ۱۳۹۶ | فیلم نگار
شماره ۱۷۰ - بهمن ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۹ - دی ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۸ - آذر ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۷ - آبان ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۶ - مهر ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۵ - شهریور ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۴ - مرداد ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۳ - تیر ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۲ - خرداد ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۶۱ - اردیبهشت ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۵۹-۱۰۶ - نوروز ۱۳۹۵ | فیلم نگار
شماره ۱۵۸ - بهمن ۱۳۹۴ | فیلم نگار
شماره ۱۵۷ - دی ۱۳۹۴ | فیلم نگار
شماره ۱۵۵ - آبان ۱۳۹۴ | فیلم نگار